سلسله گفتارهای عارف ربّانی، هنرمند و نویسنده صاحبدل، استاد یعقوب قمری شریفآبادی
تسلیم یعنی به یقین رسیدن
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین، الرحمن الرحیم
حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت و هو رب العرش العظیم، الحمد لله رب العالمین
بسم الله الرحمن الرحیم
چقدر خوب است که ما از این معنای اسلام، این حقیقت اسلام، چیزی را درک کنیم. این در قرآن آمده، میگوید اول مسلمان ابراهیم بوده یعنی همه میتوانند مسلمان باشند، باید مسلمان باشند، اگر نباشند، مورد تأیید نیستند، تأیید حق. جناب عیسای مسیح فرموده که بشارتدهنده به رسولی که میآید از بعد من که نامش احمد است و او خوانده میشود به اسلام. یعنی دعوت میشود به اسلام. باید اسلام را بپذیرد. تنها دینی که اسم دارد، دین اسلام است دیگه، دین محمد است که میگویند دین اسلام. در اواخر عمرش هم باز این آیه به اصطلاح میآید: امروز کامل کردم برای شما دینتان را و تمام کردم بر شما نعمت خودم را و پسندیدم برای شما اسلام را دین. اسلام را برای ما دین قرار میدهد. اینجا هم که از دنیا میخواهد برود، باز میگوید اسلام. علی(ع) فرموده که «اسلام را چنان وصف کنم که کسی پیش از من آن را وصف نکرده باشد؛ اسلام همانا تسلیم است»، این کلمه تسلیم را خیلی به آن توجه کنید. «و تسلیم همانا یقین است و پیبردن بر حقیقت و برطرف کردن شک و تردید از آن است». یعنی تازه اگر که انسان تسلیم هم میشود، اسلام میآورد، تسلیم هم که میشود، باید به اصطلاح خودش را به یقین برساند. «تسلیم همانا یقین و پی بردن به حقیقت و برطرف کردن شک و تردید از آن است». آنچه که خیلی مهم است، به قلب رساندن است، به دل رساندن است، الان باید این را بپذیرد. اگر علی ابن ابیطالب به مقامات بزرگ رسید، به واسطه تسلیم، به واسطه همین اسلام بودش. «انا عبد من عبید محمد» من بندهای از بندگان محمد هستم یعنی تسلیم شده که به این مقام رسیده، به این عظمت رسیده. هر کسی که به مقاماتی رسیده، به معنویاتی رسیده، به حقایقی رسیده، شما این را بدانید که به واسطه تسلیم بوده. تا انسان تسلیم نشود به اون جایی که باید برسد، نمیرسد. من اون بُعد کمالی و معنویاش را دارم میگویم. خیلیها تسلیم به خیلی چیزها میشوند، در اون تسلیمشان موفقند. هر کسی را شما در نظر بگیرید در این عالم که به مقامات معنوی، به حقایقی رسیده، به واسطه تسلیم بوده. صحبت سر تسلیم است که اگر انسان تسلیم شد، به مقامات میرسد، به حقایق میرسد، به نور میرسد، به روح میرسد، به جوانمردی میرسد، به یقین میرسد، به اخلاص، به صدق، به شجاعت، به اینها میرسد. فقط تسلیم. «کیست بهتر در دین از آنکه تسلیم کرد وجهش را برای خدا و او نیکوکار است». وجه چیه؟ جمال چیه؟ میگوید اون روی پسندیدهاش را، آن روی بانشاطش را، آن صورتی که دارد فریاد میکشد در قلبش، در دلش، من آماده هستم مثلاً. منم مثلا. آیه بعد فرموده که «و من یسلم وجهه الی الله و هو محسن» کسی که تسلیم نماید رویش را به سمت خدا و اوست نیکوکار، پس به تحقیق چنگ زد به دستگیره محکم. یا آیه دیگر باز فرموده: «فمن اسلم فاولئک تحروا ارشدا» کسی که تسلیم شد، کسی که تسلیم شد، پس جویا شد راه نجات را یا راه رشد را، «رشدا» راه کمال. خیلی از این قبیل آیات در قرآن آمده، احادیث هم فراوان هست. «من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عند ربه و لا خوف علیهم ولا هم یحزنون» کسی که تسلیم کرد وجهش را از برای خدا و او نیکوکار است، برای اوست مزدش نزد پروردگارش و نه خوفی هست برای ایشان و نه اندوهناک میشوند. واقعاً مردان بزرگ همین جوری بودند. به خاطر اون تسلیمی که شدند، اون عمل محسنشان، عمل خوبشان، بالاخره تسلیم بودن، باید عمل خوب هم بغلش باشد دیگه، و اون یقین و اعتقاد پیدا کردن، میبینی که دیگه تو یک عالم دیگر میافتند، تو یک دنیای دیگه. ترس و خوف و اینها همه از او دور میشود. دیگر چیزی نیست که اون را بخواهد بترساند. همیشه این را بدانید، ترس از طریق نفس است، روح که نمیترسد که. ما یک جسم داریم، یک روح دیگه. جسم میترسد، روح که نمیترسد. انسان وقتی که روحانی شد، وقتی که تو باطن خودش وارد شد، وارد اون درون خودش شد، قلبش شد، دلش شد، دیگر ترس از او دور میشود. «ای محمد! اگر حجت بگیرند تو را پس بگو تسلیم کردم وجهم را از برای خدا، با آنکه تبعیت کرد مرا». اگر انسان تسلیم نباشد، چگونه میتواند ادعا کند که من مسلمانم؟ از یک جاده خیلی باریکی، وحشتناک، تاریک، ظلمانی حالا، خیلی خطرناک، وحشتناک، نمیشود رفت، انسان میخواهد رد شود، برود، اگر یک کسی که میتواند برود، تسلیم نشود، چه طوری میخواهد برود؟ نمیتواند برود دیگه. و آن جاده خوف و جاده وحشت و جاده سخت، جاده تاریک، جادهای است که به عالم غیب، راه باز میکند. اگر کسی بخواهد واقعاً با غیب ارتباط پیدا کند، با غیب، با باطن، باید حتماً تسلیم باشد، غیر از تسلیم نمیشود. مسلمان باید مسلط باشد به عالم غیب، عالم روح، عالم نور. ببین آنهایی که بزرگ شدند، راه به غیب باز کردند، در اثر تسلیم بوده، تسلیم. تسلیم هم گفتیم، گفتیم حتماً باید به مرتبه یقین برسد یعنی شک و تردید از او دور شود. شک و تردید خیلی پیش میآید. یعنی اگر در اسلام میآیند، به دین اسلام، اسلام میآورند، اسلام همین نیست که من بگویم: «اشهد ان لا اله الا الله، محمد رسولالله» یک شهادتین بگوید، مسلمان شد، نه! باید تسلیم بشود. تسلیم بشود، از این عالم ماده، از این عالم ملک به عالم معنا، عالم ملکوت رجعت کند. حرکت کند برود اونجا. همین جاست ها، ولی آنجا رفته. خیلی هم راحت میشود، فقط یک کم انسان باید از خودش بیاید بیرون دیگه، از اون شخصیت خودش بیاید بیرون، برود تو شخصیت روحانی، نورانی، باطن.
حالا یک خورده به خودمان توجه کنیم حالا، به عالم معنا رسیدید، به عالم باطن رسیدید، به عالم حق و حقیقت رسیدی. آنهایی که راه باز کردند، اونهایی که رسیدند، آنها به ایشان میگویند اهل معرفت، اهل معنویت، اهل عرفان، اهل صبر، اهل شکیبایی، آرامش. مثلا خضر راه باز کرده دیگه. به واسطه تسلیم، راه باز کرده به غیب. آدمی که عجول باشد، آدمی که به اصطلاح یک خورده کمحوصله باشد، این به آن طرف راه باز نکرده. این دریا، آب، آب دریا ببین، راه به غیب باز کرده. دریا، آب، آب دریا، دریا دیگه به غیب راه باز کرده، ببین چقدر صبور است، چقدر شکیبا است، چقدر آرام است. میگویند سه چهارم زمین آب است دیگه. یک طوفان بزند ببین چه میشود. تمام این خشکیها را پر میکند از آب، همه را از بین میبرد. این آب راه به باطن باز کرده، راه به غیب باز کرده. میگویی نه، توی آب نگاه کن. ما نقاشها وقتی که آب میخواهیم بسازیم، آب رنگی ندارد که، که رنگ آب بسازیم ما. خود هستی، آسمان، زمین، کوه، دشت، اطراف، همه در آب انعکاس پیدا میکند، ما همان را میکشیم، میگوییم آب. آب رنگ ندارد. این آرامش آب، آرامش دریا، صبوری دریا، به خاطر این است که در نیمههای شب، حقایق را دارد رؤیت میکند. ماه، ستارگان، آسمان، لایتناها، همه را دارد میبیند. نیاز هم ندارد حرف بزند. با کی حرف بزند؟ دریا سخنش را با کوه بگوید؟ با سنگ بگوید؟ همصحبت ندارد که بگوید. اینکه مولانا میگوید: «هر کسی از ظن خود شد یار من - وز درون من نجست اسرار من» به خاطر همین است دیگه. چی بگوید؟ مولانا با کی حرف بزند؟ به کی اسرارش را بگوید؟ به کی بگوید من میبینم، حقایق را میدانم، میبینم؟ اگر آبِ میگوید: من با غیب ارتباط دارم، غیب را میبینم، به تو ثابت میکند اما اون سنگِ، کلوخِ، خاکِ، اون خشکیِ، اون نمیتواند ادعا کند بگوید من با غیب ارتباط دارم. اما آبِ ادعا میکند میگوید، ثابت هم میکند. میگوید دلیلش هم این است، شب مهتابی بیا کنار ساحل بایست، حالا برو روی یک کوهی مثلا، ببین من راست میگویم یا نه. تمام ماه و ستارگان، همه در من هست، من دارم میبینم دیگه. وقتی تو داری میبینی، من نبینم؟ تو که از من جدا هستی، داری میبینی که همه چیز تو من هست، چطور تو میبینی، من نبینم؟ من که از تو خودم است همه چی. ببین باعث آرامشش شده، باعث شکیباییاش شده. این در اثر تسلیم است. خیلی خوب است انسان حرفی که میزند، منطقی باشد. میگویند عارفتر از اون عارف، اون کسی است که سختترین، پیچیدهترین کلمات عرفانی، معنوی را بشکافد، خیلی ساده، واضح بگوید. آدم نباید از حرف منطق در برود. از کلام منطقی، کلام عقلی در برود. نه، فلان، اینجوری نیست. شما از اول عالم تا انقراض عالم، تا الانه، هر کس به مقاماتی رسیده، هر کس به معارفی رسیده، هر کس به غیب رسیده، به حق رسیده، به کمال رسیده، به واسطه آن رفیق بغل دستیاش بوده، ببینید دیگه. موسی آمده پیش خضر دیگه. آمده چکار؟ آمده به کمال برسد دیگه. آمده به حق برسد، آمده به یقین برسد. علم لدنی که گفتنی که نیست که بخواهد خضر به او یاد دهد که. الفاظ که نیست که. علم لدنی وجود مقدس خود خضر است. یک وقت میگویند اسم اعظم، یک وقت میگویند سرّالاسرار، یک وقت میگویند راز، هر چی را به آن میگویند، یک وقت میگویند کلمهالله، یک وقت میگویند کتابالله مثلا. این است دیگه. آمده پیش خضر، علم لدنی یاد بگیرد، علم لدنی یاددادنی نیست. چیزی که آدم یاد میگیرد تو مدرسه که به دردش نمیخورد که. به درد همان ظاهرش میخورد، به درد باطن که نمیخورد. خود اون خدا هم که اونجا وایساده دارد صحبت میکند، خود اون سفارش کرده، گفته برو پیش فلانی. ندا از غیب میآید، میگوید برو پیش فلانی. آن ندای کیه؟ اون ندا از کجاست؟ وجیه غیب است، کسی نمیتواند ببیندش. مهرو، زیبارو غیب است، کسی نمیتواند ببیندش. این دوتا را آدم میتواند ببیند، الله و رحمان را میشود دید. موسی و خضر را میشود دید، اما اون سومیاش را نمیشود دید. اون دیگه مربوط میشود به محرمان، آنهایی که محرم هستند، اونها میتوانند ببینند. اگر خضر هم چیزی دارد، از آن مهرو است، از آن وجیه است، از او دارد.
خلاصهاش من هر چی که بگویم، کم گفتهام که هر چه پیدا میشود از تسلیم است. حالا هر کسی تو این عالم، شما اگر با او برخورد کنی به عنوان یک ولیّ، ولیّی از اولیای خدا، به عنوان یک انسان کامل، انسان راهنما، شما این را بدانید که بدون نقص نمیشود، بدون نقص نمیشود، هر کسی میخواهد باشد. میگویند مسابقات زیبایی میگذارند، آقای جهان را انتخاب میکنند. میرود اونجا روی کرسی، فیگور میگیرد، به هر حال خودش را نشان میدهد، میگویند این آقا مثلاً فرضکن نفر اول، این بینقص است، چون آنهایی که بودند اطرافش، نقص داشتند، این نقص ندارد مثلا. و الا اگر یکی دیگه بیاید جلو، این هم پیش اون نقص پیدا میکند. این نقص نباید انسان را از اون تسلیمش، از اون یقینش دور کند. شما شب چهاردهم ماه میآیید بیرون، شب چهاردهم ماه میایید از خانه بیرون، نگاه میکنید به آسمان، میبینید که عجب ماه درخشنده قشنگ زیبایی، خیلی خوشگل، بالای آسمان، چه حال و هوایی میدهد، تسلیم میشوید به این ماه. ماهی که کامل است دیگه. ماه کامل، انسان کامل. الانه کامل است، آمدی تسلیم شدی به این ماه. یک چند روزی میآیی، میروی، بعد یواش یواش میبینی اِ کمالش به هم خورد، نورش به هم خورد. یک وقت هست اصلاً نور ندارد دیگه. یک وقت میبینی اصلا اونجایی که ایستادی، دیگه نیست، رفته یک جای دیگه. اصلا دنیایش را عوض کرده، شب دیگه نمیتوانی پیدایش کنی. خلاصهاش به صورتهای گوناگون درمیآید. میگوید این بت عیار هر لحظه به صورتی در میآید دیگه، به شکلی در میآید. من اگر آن روز قرص ماه دیدم، اگر اون روز آن حقیقت را در او دیدم، دیگه دلیل ندارد فردایش، پس فردایش، مثلا ده روز دیگهاش، یک نقصی در او ببینم، بعد مثلا به او شک کنم. در ولایت این جوری است، ولایت آزمایش است. چون آن نعمتهایی که در عالم غیب به انسان میدهند، خیلی ارزشمند است، خیلی باارزش است. این که میگوییم باارزش است، این کلمه ارزش اصلا اینجا نمیگنجد. آنقدر اون دوست داشتنی است. اگر یک کسی در عملش خلاف داشته باشد، در کردارش، در گفتارش، در صداقتش، در اخلاصش، مشکل داشته باشد، بیتربیت، بیادب باشد، خب از محضرش دورش میکند دیگه. از اون عالم نورانیتش، میاندازدش تو عالم تاریکیاش. دیدید بعضیها را میگیرند پرت میکنند عقب؟ میگیرند اینجوری پرت میکنند عقب. اگر ماه شب چهاردهم که تو در اون نورش ایستادی، بگیرد تو را پرت کند اون پشت خودش، تو تاریکی بیفتی، یکدفعه به او شک نمیکنی؟ شک میکنی، میگویی اِ ما این را چه آدم خوبی میدیدیمش ها. نورانی، فلان، اینها. چطور یکهو اینطوری؟ دیگه اینجا اصلاً دیگه ایمان نمیتواند بیاورد، به کفر مطلق میرسد. میگوید این کافر است، هیچی. اگر بعضیها به کفر میافتند، به این معناست. اهل ولایت؛ رویش را برمیگرداند از اونها، آنها میگویند کافر است.
درباره مقام زن گفتم که، گفتم که اگر تو هر چی بگویی، من میگویم زن است، اگر تو هر چی بگویی، من میگویم زن است. اِ تو برخلاف قرآن داری میگویی. نه! بر خلاف قرآن نیست، تو قرآن را نمیشناسی. هر چی تو بگویی، من میگویم زن است. آدم زیبا خب دشمن زیاد پیدا میکند دیگه. هر چی شما بگویید من میگویم زن است. اون دفعه هم گفتم، گفتم: اگر قرآن آمده، میگوییم قرآن، این قرآن از قلب پیغمبر آمده دیگه، هان! کلام پیغمبر است، کلام خدا، کلام پیغمبر، کلام خداست. خب خود پیغمبر از کجا آمده؟ آمنه به دنیا آوردش دیگه. اگر مریم نبود، عیسی کجا بود؟ انجیلش کجا بود؟ هر کسی که در این طبیعت آمده، در این هستی آمده، ادعا کرده، من پیغمبرم، من نمیدانم اهل به اصطلاح معرفت هستم، اهلالله هستم، هر چی هستم، خب این مدیون مادرش است دیگه. مادرش به وجود آوردش. این مادرهایی که آورنده قرآن و آورنده پیامبران و آورنده کتابهای آسمانی و آورنده چه میدانم حقایق الهی هستند، ببین هیچ اصلا اهمیت نمیدهند، هیچی. فقط بخورم و بخوابم و شهوت، همین. اصلاً نمیفهمن که این کی هست. اینجوری است دیگه. من خب از یک جایی دارم صحبت میکنم دیگه، من که همین طوری صحبت نمیکنم که. من از یک جایی دارم صحبت میکنم، میدانم که هیچی بالاتر از این نیست، هیچ مقامی. شما در اسماء الهی، دوتا اسم است که خیلی مهم است: جلال و جمال. دیگه بالاتر نداریم ما. جلال، جمال، تمام شد. جلال؛ مظهر رحمانیت است، جمال هم مظهر رحیمیت است یعنی اسم است. جلال اسم رحمانیت است، جمال هم اسم رحیمیت است. از این دوتا ما دیگه اون ورتر نداریم دیگه. هر کسی به مقام جمال برسد، میرود تو وجوه، وجوه زیبنده، میرود آن ور. هر کسی از مرز سیاره زهره بگذرد، میرود تو اون ستارههای درخشنده، میرود جزو آنها. همه میشوند وجوه، همه میشوند واحدیت، درخشندگی، تابش، نور، روح، حیات. همین است دیگه. دیگه چیز دیگه نیست که. دنبال چی میگردیم ما؟ به یک کسی که دل میدهی، میگویی تو حقی، تا آخرش هم بایست. مسلمانی به اسم نیست، مسلمانی به یقین است، به اعتقاد است. انسان وقتی که تو یک ماشینی نشسته، از ماشین میخواهد بیاید بیرون، میترسد؟ مگر ماشین روی آب است که آدم بترسد. خب ماشین روی جاده است دیگه. راننده خیلی راحت از تو ماشین میپرد بیرون. این بدن ما ماشین است دیگه. حقیقت ما، شوفر ما، اون روح ما هست که درون ما هست، تو درون ما. یک وقت دلش میخواهد، میپرد بیرون. راننده هم وقتی از ماشین بپرد بیرون، ماشین صاحب نداشته باشد، میافتد اونجا، زنگ میزند، از بین میرود، خاک میشود. بعد از مدتی خاک میشود. روح هم وقتی که از کالبد بیاید بیرون، بعد از مدتی کالبدِ خاک میشود دیگه. اگر کسی واقعا به این معنا رسیده باشد، به این حقیقت رسیده باشد، به عالم غیب به اصطلاح رسیده باشد که ترس دارد، وحشت ندارد که. وحشت برای کسانی است که نمیدانند. اگر میخواهید واقعاً از اولیای درخشنده روحانی باشید، از بهشتیان باشید، از چه میدانم مقربان باشید، از آن وجوه زیبنده باشید، تسلیم بشوید، تسلیم. هیچی نمیشود نترسید. ما هم تسلیم شدیم دیگه. ببین اگر انسان واقعا تسلیم شود، اگر واقعا تسلیم شود، در اون نهادش تسلیم باشد، اعتقاد و ایمان باشد، شما این را بدانید شیطان که سهل است، هیچ کس نمیتواند گمراهش کند. خود شیطان تازه در قرآن گفته، گفته ما با مخلَصین کاری نداریم. آنهایی که مخلص هستند، ما با اونها کاری نداریم. تو قرآن خداوند هم فرموده: «الحق و الحق» این کلام تو راست و درست است.
حالا این است، به هر حال تا به عالم غیب راه باز نکنید، تا به عالم معنا راه باز نکنید، شما این را بدانید که همیشه در غفلتید، همیشه در بیتوجهی هستید، همیشه در گمراهی هستید و نمیشود انسان راه باز کند مگر با تسلیم، مگر با اعتقاد، با باور، با یقین، یعنی شک و شبهه نیاورد. یکی از درسهای بزرگی که انسان میخواهد به کمال برسد، به حق میخواهد برسد، درس خداشناسی است. خدایمان را بشناسید، امام زمانمان را هم بشناسیم. بالاخره هر کجایی یک اربابی هست، یک پیشخدمت هم بغلش هست دیگه. پیغمبر اکرم ارباب است، علی بن ابیطالب هم پیشخدمتش است. هر کجا اربابی باشد، پیشخدمتی هم دارد دیگه. هر کجا خدایی باشد، بالاخره یک امام زمان هم دارد دیگه. خدا کند که ما خدای خودمان را بشناسیم، امام زمانمان را هم بشناسیم که ابله، جاهل از این دنیا نرویم. آنجا جز روسیاهی و جز صورت حیوانی، اگر حیوانی در بیاییم، پایینتر نیاییم، چیز دیگه اونجا نصیب ما نمیشود .
الحمدلله رب العالمین