سلسله گفتارهای عارف ربّانی، هنرمند و نویسنده صاحبدل، استاد یعقوب قمری شریفآبادی
در کهف انسان کامل باشیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین، الرحمن الرحیم
حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت وهو رب العرش العظیم
والحمدلله رب العالمین
بسم الله الرحمن الرحیم
«ام حسبت ان اصحاب الکهف و رقیم کانوا من ایاتنا عجبا»
ما انسان ها طوری تربیت شده ایم که بیشتر متوجه الفاظ و اصطلاحات و این چیزها هستیم یعنی در حول و حوش این الفاظ و اصطلاحات توجه میکنیم که آقای قمری چه میخواهد بگوید از اصحاب کهف. حالا بر فرض که شما متوجه شدی اصحاف کهف چی بوده و کی بود. چیزی که انسان را بتواند به رشد و به کمال و به مقام و به آگاهی برساند، اینها نیست. در دنیای امروز خیلی کم پیدا میشود در بین دانشمندان (دانشمندان شرقی و غربی و ادیان)، کمتر دانشمندی پیدا می شود که از عرفان و معرفت نداند و یا از فلسفه نداند و حتما میدانند چرا که کتابهای بسیاری نوشته شده و این در کتابخانهها هست و همه میخرند و مطالعه میکنند. اصلا خودش یک فرهنگ شده، در دانشگاههای شرق و غرب تدریس میکنند این معرفت و عرفان را. تاثیرگذار هست برای ظاهر ما ظاهر خودشان، اما برای باطنشان تاثیر گذار نیست. اگر میخواست تاثیر بگذارد، اگر انسان واقعاً اهل معرفت اهل کمال و اهل جمال است خب باید از خودش سخن بگوید. بالاخره دنیای امروز، انسان هایی که در این عصر زندگی میکنند، نیاز به کلمات جدید، حرفهای جدید، سخنان جدید دارند. کلماتی که مربوط میشود به همین عصر. بودهاند بزرگانی که از زمان خودشان جلوتر سخن میگفتند، بعدها متوجه شدند که این آقا مثلا جلوتر را میدیده و سخن میگفته (به آن میگویند پیشگویی). حالا ما سخن از آینده نمیگوییم حداقل سخن از زمان خودمان بگوییم.
صحبت این هست که هر کلامی که از زبان بیرون میآید، انسان به خدا برسد، به رحمان برسد، به رحیم برسد، به کمال برسد، به جمال برسد، به عالم ماوراء این عالم برسد، ماوراء این عالمی که زیباتر و قشنگ تر هست، به هر حال سرزمین های گوناگونی هست. ما اگر واقعا اهل معرفت یا اهل توجه هستیم باید از کلام و از سخن آن چیزی را بگیریم که ما را سوق میدهد به بالا. یک وقت یک نردبانی گذاشتهاند کنار دیوار و هیچ حرفی نمیزند و فقط میگوید برو بالا، شما بدون اینکه حرف بزنی میروی بالا. خودت میدانی که باید بروی بالا و حتما بالا خبرهایی هست که میگویند برو بالا. تو هم میروی بالا. دیگه نه درس فلسفه، نه درس عرفان،... چیزی نیست و میگوید فقط برو بالا.
موسی با آن همه عظمتش، با آن همه مقامش (کلیم الله هست یعنی با خدا تکلم میکند، سخن میگوید)، ولی وقتی میآید پیش آن مرد خدایی، رحمانی، میبیند که او بیرونش میکند و راهش نمیدهد و جوابش میکند. انسان از کجا معلوم میشود که اهل قال هست و اهل کمال نیست، اهل معنا نیست؟ برای اینکه اهل علم است. انسان وقتی که زیاد عالم شد، عاقل میشود. وقتی عاقل شد تو همین عقلش، تو همین چیزهای کوچکی که چراغِ عقل روشن کرده و دیده، میماند و او را غرور و تکبر میگیرد.
خلاصه الان من اینجا دارم صحبت میکنم برای شما، شما چی میبینید و به چه چیزی توجه دارید؟ به کلام من، به سخن من؟ به چه چیزی از من، شما توجه دارید؟ مگر شما که اینجا نشستهاید همه اهل عرفان و این چیزها هستید که من برای شما از عرفان بگویم. شما همه جوان هستید، دانشجو هستید و میخواهید یک چیزی را متوجه بشوید که پس فردا مثل پدران و مادرانتان نباشید و یک چیز دیگر باشید و شبیه آنها نباشید. ما از طریق نطفههای پدران و مادرانمان بوجود آمدیم که به نورانیت و روحانیت برسیم، به زیبایی برسیم. ما از یک آب کثیفِ پلید بدنیا آمدیم از طریق پدرانمان که این را تبدیل بکنیم به آب کوثر، تبدیل کنیم به آب زیر عرش. اگر نکردیم، میمانیم تو همین وضعیتی که مادرانمان ماندهاند و پدرانمان ماندهاند، ما میمانیم.
ان شاالله که خداوند توجهی به همه ما بدهد که ما فقط از این صحبت هایی که میشود اینجا (یک حال و هوایی است این صحبت ها)، حال و هوای معنوی و عارفانه و عاشقانه پیدا بکنیم. لیاقت بعضیها این هست که از آن زبان حال، قال را بگیرند! من حقیقا نمیدانم چه بگویم به شما که به اصطلاح منظورم را برسانم که شما به دلتان برسد. خیلی سخت هست که شما بتوانید آن منظور من را بگیرید.
همه میدانیم که این نور هست، این چراغ هست، اما ما نمیدانیم برای چه این روشن شده؟ اصلا چراغ یعنی چه؟ روشناییاش برای چیست؟ برای کمال، برای جمال، برای رسیدن به جایگاه خوب. برای این هست دیگه. الان این قرآن، یک گل است، یک دسته گل محمدی خوشبو. الان این دسته گل جلوی من هست، اسمش را گذاشتهایم قرآن. همانگونه که قرآن بصورت گل درآمده، من هم یک بلبل مثلا هستم. من بلبل هستم و این هم دسته گل است، آیا زبان بلبل درباره این گل چیست و بلبل چه میخواهد از این گل بگوید؟ اصلا شما توجهی به این گل میکنید؟ تمام توجهتان به آن صوت بلبل است و توجهی به گل ندارید. کلام ما همین هست و چیزی جز این نیست؛ من میگوییم به هر شکلی که صحبت میکنم، شما حالتان این باشد که یک درجه بروید بالا، به رحمانیت نزدیکتر شوید، به رحیمت نزدیکتر بشوید، به آسمان نزدیکتر بشوید، به عالمِ پاک نزدیکتر بشوید. اگر بلبل دارد میخواند، شما را به آن بوی خوش قرآن نزدیک بکند یا به آن حقایقی که این گل از آنجا آمده و دارد اشاره میکند، به آن برسیم. بالاخره این گل که اینقدر زیباست و بوی خوشی دارد، از یک جایی آمده، از یک عالم دیگر آمده که مربوط به این عالم نیست. هیچ کدام از شما نمیتوانید باور کنید که این گل از این خاک بوجود آمده، اگر یک کم ریشهیابی بکنیم میبینیم که اینطور نیست و این گل از یک جای دیگری آمده. این انسان از یک جای دیگر آمده اینجا. ظاهرش این هست که ما از آب و خاک خلق شدهایم ولی در حقیقت این نیست و ما از یک جای دیگری آمدیم. از این خاک و آب این چنینی بعید است یک گلی به این زیبایی بوجود بیآید یا یک انسانی به این زیبایی بوجود بیآید، یک چیز دیگری در درون این هست. یک حقیقتی هست که از یک جای دیگری آمده این را به این شکل درآورده.
تمام سخن ما همین هست که ما خودمان را پیدا بکنیم. ما همه گم شده هستیم در این عالم. این صحبت ها آمده که ما را شناسایی کند، ما را به خودمان بشناساند. ما همه غریبیم به اصطلاح گم شده هستیم، همه در تفرقه هستیم. من میخواهم از قرآن یک مطلبی، یک چیزی در بیاروم که به درد عاقبت خودم بخورد، به درد آخرت خودم بخورد. به درد چهره من بخورد. این چهرهای که الان من دارم، چهره نیست. چهرهام در مقابل مهرویان و بهشتیان و خلاصه کسانی که در آسمان دارند میدرخشند، یک هیولای وحشتناک هست. حالا پیش شما میگویند چهره آقا قمری مثلا فلان، خیلی خوب است اما این نیست. من باید به فکر خودم باشم، شما هم ان شاالله به فکر خودتان هستید.
قرآن از آن کلام کوچکش تا آن کلام بزرگش، همه اش راه باز میکند برای کمال، برای رسیدن به مقامات بالا، راه باز میکند بسوی نورانیت روحانیت.
گمان کردی که اصحاب کهف رقیم بودند از آیتهای ما عجیب، هنگامی که جای گزیدند آن جوانان به غار پس گفتند ای پروردگار ما بده ما را از نزدت رحمتی. این مثل همان آیاتی است که اواخر آل عمران میباشد. آیا واقعا آنجا غار بوده و اینها تا میروند در غار شروع میکنند به دعا خواندن؟! پس چرا اینها به اصطلاح در دربار دقیانوس که بودند این دعا را نمیخواندند و حالا که آمدند در این غار، این دعا را میخوانند؟ غار اصلا یعنی چه؟ آنهایی که واقعا به ولایت اعتقاد دارند و خودشان را از اصحاب ولایت میدانند، دعا میکنند. مگر پیغمبر اکرم نفرموده «ولایت علی ابن ابی طالب حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی» اگر کسی که واقعا در کهف و جایگاه ولایت وارد بشود، درامنیت و در امان است. اگر این معنا را فهمید که در امنیت و امان هست، و فهمید که بیرون چه مصیبت و چه حال وهواهای حیوانیتی هست، خب اینجا شکرگذاری و سپاسگذاریش همین هست که دعا میکند؛ خدایا تو را شکر میگویم که من را از این وحشت نجات دادی، از این سرزمین آن چنانی، من را از این باتلاق نجات دادی و آوردی در این باغِ گلستان و این همه دارد به من عنایت میشود. از دربارِ سلطنت دقیانوسی که تمامش خور و خواب و همهاش به اصطلاح کشت و کشتار و شراب خواری آنچنانی و آن فسادهای آنچنانی است، آمده به یک جایگاهی که صدو هشتاد درجه عوض شده و فرق کرده، حالا که آمده اینجا، این انسان هست و میفهمد که قبلش چه مصیبت و مشکلاتی داشته و الان میداند در چه آسایش و چه جایگاهی هست، آیا دعا نمیکند!؟ سپاسگذاری نمیکند؟! شکرگزاری نمیکند؟!
هنگامی که جایگزین شدند این جوانان در آن غار پس گفتند ای پروردگار ما، بده ما را از نزدت رحمتی. خدایا ما را زیر پوششِ رحمت خودت، تفضل خودت قرار بده. و آماده گردان برای ما از امر ما راه یافتن به حق، رسیدن به حق، رسیدن به رشد و کمال. «رشدا» همان رسیدن به حق و رسیدن به جایگاه خوب (به کمال) است. زبان، زبان عشق هست. میگوید در عشقت فنا باش، آدم اگر در فنا باشد مثل همان اصحاب کهف که رفتند آنجا و فنا شدند، آنقدر در فنا ماندند تا یک محمد نامی ظهور کرد و کتابی آورد بنام قرآن (میگویند روزیِ اصحاب کهف از اسلام است) و سورهای آمد بنام سوره کهف. روح جوانمردی را، اهل اسلام، از اصحاب کهف میگیرند و این خوراک و روزی آنها هم میشود. میگویند چه زمانی زندگی میکردند؟ میگویند در زمان فترت، ما بین عیسی و محمد. یعنی از عیسی مسیح تا ظهور اسلام، 622 سال است. زمان فترت ما بین این دو قرار گرفته است. اگر وسط قرار بدهیم این اصحاب کهف را، میشود همان 309 سال. قرآن درست گفته 309 سال، حالا دو سال این ور و آن ور است. 309 سال بعد، از خواب بیدار میشوند. خب بیدار میشوند دیگه، بیدار نمیشوند؟! مگر بیداری به این جسم است؟! مگر بیداری به این هیکل و خور و خواب هست؟! کجای دین گفته تو برو در غار بخواب! اگر دعا میکنند که ای پروردگار ما! ای مربی ما در این جایگاه مقدس، در این غار، در این کهفی که هیچ کس نمیتواند به اینجا راه پیدا بکند، که ما را هدایت کردی به این جایگاه امن، رحمتی کن به ما و آماده گردان برای ما از این عمل صالح ما، رسیدن به حق و رسیدن به رشد و کمال. میگوید پس زدیم به گوشهایشان در آن غار، سال ها به شماره (به عدد). یعنی گوشهای اینها چیزی را جز آن حقایقی که در او غار و در آن جایگاه ولایت هست، نمیشنود. آنهایی که اهل ولایت هستند، روزهایشان را میشمارند، روزهایشان را روزهای مبارک میدانند. روزهایشان را روزهای تبرک میدانند. هر یک روزی که میگذرد، برایشان خیلی توجهات و خیلی به اصطلاح عنایات و کرامات هست. شما خیال میکنید کسی که در ولایت میآید، مرگ دارد؟! مرگ ندارد، مردن ندارد، همیشه زنده است و همیشه به روزهای خودش اهمیت میدهد.
یک روز تولد یکی از حضرات معصومین را چقدر ما اهمیت میدهیم، فقط یک روزش را. در صورتی که تمام روزهای حضرات معصومین، تمام روزهای اولیای الهی، ارزشمند هست. اگر شما از اولیای خدا بشوید، از انسانهای با کمال بشوید، روزهای شما هم همین طور هست، روزهای شما هم با ارزش میشود، انسان فراموش نمیکند. مگر خورشید، روزهای خودش را فراموش میکند. خیلی خوب هست که انسان واقعا از آن حال و هوای بهیمت و حیوانیت بیاید بیرون و برسد. اگر نرسد، شکل و شباهت آدمیت هست اما در کردار و رفتارش، میبینیم که طاووس را به جای لاشخور میگرد. هرچه میگوید من طاووسم، میگوید نه تو لاشخوری.
کسی که اهل معرفت، اهل معنویت شد، این آقای اهل معنویت و معرفت، مربی ظاهر و باطن نیست! باطن تو را چه کسی دارد درست میکند و میسازد؟ ظاهر تو را چه کسی دارد میسازد؟ غیب تو را چه کسی دارد اصلاح میکند و میسازد و به رشد و کمال میرساند؟ چه کسی دارد آن مرآت و آن آیینهاش را شفاف و زلال و صاف و پاکش میکند؟ این نفس تو را چه کسی دارد پاکش میکند؟ علی بن ابیطالب را چه کسی رشدش داده، غیر پیغمبر!
بعضی ها مربیانشان غیباند، بعضی ها مربیانشان شهودند، بعضیها مربیانشان نمیخواهند آشکار بشوند تا مقامشان کم نشود، باید گمنام باشند.
هیچ کس سر خود، بجایی نمیرسد مگر اینکه ولیّ از اولیای الهی پیدا میشود و دستش را میگیرد. هیچ بچهای نیست که خردسال باشد و تو قنداق باشد و خودش آب را گذارد در دهان خودش! یک کسی باید پیدا بشود و آب را بدهد دهانش تا بخورد.
میبینی آفتاب را چون برآید (منحرف شود)، از غارشان به طرف راست «ذات الیمین» یا «ذات الشمال». خورشید وقتی که انحراف پیدا میکند از غار اینها (از طرف اینها)، بر میگردد و میرود به سمت «ذات الیمین». صبح وقتی خورشید از پشت کوه طلوع میکند، به کجا میرود؟ به طرف صاحب یمین نمیرود؟! به طرف ذات الیمین نمیرود؟! به طرف مهتاب نمیرود؟! به طرف تاریکی نمیرود؟! میرود دیگه. اما اگر رفت به طرف تاریکی، وقتی میخواهد برگردد، به طرف چپ (به صاحب چپ) برنمیگردد؟! وقتی میخواهد از ماه دور بشود، راهش چپ نمیشود؟! میگوید آمدی اینجا، پس چرا برمیگردی؟ بله، برمیگردد. ذات الیمین، ذات الشمال یعنی همین. خورشید باید به طرف ماه برود، رسالت باید به طرف ولایت برود، شریعت باید به طرف معرفت برود، مگر نباید به طرف بالاتر از خودش برود. باید برود به طرف بالاتر. خورشید به طرف ماه نمیرود؟ هنگام غروب آفتاب، خورشید وقتی کاملا غروب کرد و دیگر ندیدیش، ماه آشکار میشود. میگوید آمد پهلوی این، ولی از آن طرف دوباره به سیرش را ادامه میدهد و برمیگردد و میرود به «ذات شمال». اصحاب شمال کیست؟ صاحب شمال(چپ) کیست؟ علی ابن ابیطالب، راست نیست؟! از ابرار، مقامش نیست!؟ مقام اصلیش را من نمیگویم، مقام ظاهریش را میگویم. ما یک خورشید داریم و یک ماه، یک رسالت داریم و یک ولایت، یک شریعت داریم و یک معرفت.
آن ها که اهل معرفت هستند، در ظاهر از ابرار هستند. ابرار، سمت راست نیست؟! به طرف راست نیست؟! تمام کلمات قرآن، همهاش معنوی و روحانی و نورانی است و انسان را سوق میدهد به سمت کمال و به سمت عالم نورانی و روحانی و عالم زیبایی و عالم آنچنانی که نمیتونیم بگوییم.
ان شاالله خداوند به همه ما، دلی فهمنده و زبانی گوینده بدهد. این دعایی را که همیشه رسول الله میفرموده را اگر با شناخت و از روی فهم بگوییم خیلی عالی است. «اللهم احینی مسکینا...» خدایا مرا زنده کن مسکین، بمیران مسکین و در زمره مساکین هم محشور کن.
همیشه سعی کنید، نیازمند باشید. همیشه سعی کنید، مسکین باشید. همیشه سعی کنید، طلب داشته باشید. طلبی که، مسکینی که، نیازمندی که، نیازش را از روی عشق میخواهد. از روی عشق، از روی اخلاص و صدق.
والحمدلله رب العالمین