سلسله گفتارهای عارف ربّانی، هنرمند و نویسنده صاحبدل، استاد یعقوب قمری شریفآبادی
بروید در عالم عشق
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین، الرحمن الرحیم
حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت وهو رب العرش العظیم
والحمدلله رب العالمین
بسم الله الرحمن الرحیم
اگر به پیامبران الهی، به انسانهای مومن، توجه لطیف و ظریفی بکنیم، میبینیم آنهایی که به مقامات عالیه، به مقامات کمال، به مقامات جمال رسیدند...
یک وقت هست که انسان مقامش از عرفان هم بالا میرود، دیگر صحبت نمیکند و صحبتش صحبت حال است و برایش قال معنا و مفهوم ندارد. یک وقت هست که پروانه سخن نمیگوید، پروانه از بغل گوش کسی رد میشود و صدایی از خودش درمیآورد، ولی این صدا نیست بلکه صدای حال است.
یک گل خیلی زیبا و خوش بویی را سمبل حقیقت و الهیت قرار بدهید، نزدیکترین به این گل، پروانگان و زیبارویان و مهرویان هستند. فکر نمیکنم چیزی از پروانه لطیفتر و زیباتر در بین حیوانات باشد. پروانهها خیلی زیبا و لطیف هستند و اینها موجوداتی هستند که به گل خیلی خیلی نزدیکند، چی شده که انسانها وقتی به دین دعوت میشوند و به طرف دین حرکت میکنند و دیندار میشوند، طبقات و درجات و مراحل پیدا میکنند. بعضی در درجه پایین میمانند و بعضی درجاتشان بالا میرود. علت چیست؟
در حینی که مطالب، معنوی و سازنده هست، مطالب حال هم هست. ما هم میخواهیم در این جا هم میخواهیم بلبل باشیم و هم میخواهیم پروانه باشیم و این مشکل است که هم پروانه باشیم و هم بلبل. علت چیست که بعضی از انسانها در راستای دین یا در راه دین، میمانند. در پیامبران الهی هم اینچنین است و بعضیها میمانند و به مقامات جمال، عالیه، مقامات بالا، مقامات زیبایی نمیرسند؟ آنچه که من برداشت کردم این است که؛ آن کسانی که به مقامات سابقان و مقربان و قائدان نرسیدند، علتش نداشتن تسلیم است. یعنی اگر انسان واقعاً در دین تسلیم باشد، کسی را پیدا کند در این عالم و تسلیمش شود و در این تسلیمش، شاکر باشد، محال است که به مقامات عالیه و بالا نرسد. یک نگاهی در تاریخ ادیان اگر بکنید، متوجه میشوید که کسانی که بزرگ شدند و به مقامات رسیدند، از همین طریق بوده یعنی از تسلیم بوده. ما مقامی بالاتر از مقام جمال نمیدانیم و نمیفهمیم. به خاطر همین است که میگویند جمال و جلال، سومی دیگه وجود ندارد. رحمان، مظهر جلال است و رحیم، مظهر جمال است. علی، مظهر جلال است و فاطمه، مظهر جمال است. وقتی پیامبر فرموده: علی به منزله ماه، زهرا به منزله زهره، یعنی ماه، جلال است و زهره، جمال است. پس از جلال و جمال چیزی بالاتر نیست منتها باید جلال به مقام جمال برسد و جمال به مقامی برسد که در آن زیبایی و نورانیتش محو و ناپدید شود.
بحث ما پیرامون ذوالقرنین بود. من نمیخواهم آیات را تفسیر کنم ولی چکیده و شیرازه و عصارهای که در آیات است میگوید که به کارمان میآید. آیاتی که در قرآن پیرامون جناب موسی و اصحاب کهف و جناب ذوالقرنین آمده، ما چکیده و حقیقت را میخواهیم بگویم، آن چیزی که به درد ما میخورد و ما را بالا میرساند.
اصحاب کهف و جناب موسی(ع) و جناب ذوالقرنین کسانی بودند که توسط خضر طریقشان، مراحلی را طی کردند. مراحل یعنی سه مرحله، سه سفر. هر کدامشان سه سفر داشتند. در سوره کهف که داستان ذوالقرنین و داستان اصحاب کهف و داستان موسی آمده، میبینیم که هر کدامشان سه مرحله داشتند. اگر کسی میگوید اصحاب کهف، خضر نداشتند، او چیزی نمیفهمد. چون گفتیم کسانی که به مراتب عالیه میرسند باید کسی را داشته باشد و به او تسلیم شده باشد. غیبی نمیشود، اگر غیبی میشد، امروز خیلی از دینداران هستند که به مقامات معرفت، جمال، کمال، آرامش، صبر و شکیبایی نرسیدند. پس حتماً خضر طریق داشتند. موسی خضر نداشت که میگردد تا خضر طریق پیدا کند. بزرگترین دلیل این است که حضرت موسی چون غافل از همراهی خضر بود و صبر و شکیبایی نداشت، نتیجه این میشود که به مقامات عالیه، به جمال نرسید. هر کسی را که میخواهی بشناسی به پیروان و شاگردانش نگاه کن تا او را بشناسی. میبینیم که چقدر آیات قرآن در مورد موسی و اصحابش آمده.
اصحاب کهف یک زمانی در دربار دقیانوس بودند. این دربار برای آنان سفر اول حساب میشود. غار، کهف یعنی کهف ولایت. در غار ولایت، در کهف ولایت بودن، سفر دوم حساب میشود و سفر سوم، روزی رحیمیت که در اسلام برایشان آماده شده، سفر سوم میباشد. چقدر زیبا جلو آمدند، بدون اینکه کوچکترین انتقاد و ناآرامی از خودشان نشان بدهند. در احادیث داریم که روزی اصحاب کهف دراسلام است. این مراحلی که طی کردند اصحاب کهف، در این سه سفر(مرحله) هیچگونه ضعف و غفلت به خودشان راه ندادند تا به آن مقامات عالیه رسیدند و نام جوانمردان و فتی را به خود اختصاص دادند.
یکی از جوانمردان که دارای مقام عالیه است علی(ع) است، علی سمبل جوانمردی است «لافتی الا علی». کسانی که به مقام جوانمردی میرسند، آنها به مقام جمال و کمال رسیدهاند یا نزدیک است که برسند. این صحبتها مقدمهای برای بحث است که نتیجه بگیریم.
جناب موسی ابن عمران، این شروع کارش و سفر اولش میباشد؛ برخورد موسی با خضر. موسی ابن عمران با این همه عظمتش که صاحب کتاب است و پیامبر اولوالعزم هست، نام فتی به خود نمیگیرد. جناب ذوالقرنین که سفر اولش غروب نور است و سفر دومش طلوع نور است و سفر سومش ظهور کمال است. یعنی در سفر سوم به کمال میرسد. اینها به این برمیگردد که در تسلیمشان، پایبند و معتقد بودند و شک و شبهه نیاورند. ذوالقرنین به خودی خود ذوالقرنین نشده و به خودی خود دارای مکنت و منزلت نشده. هیچ وقت هیچ کسی در این عالم بدون تسلیم به ولیّای از اولیای الهی محال است که به مقامات عالیه و مقامات جمال برسد. ذوالقرنین هم که به مقامات عالیه و به کمال و به معرفت و به سازندگی رسید، به خاطر تسلیم و ایمان و عشق و معرفتش بوده یعنی آن وسیله همراهش، صبر و استقامت بوده که این صبر و استقامت باعث شده که او به این مقامات برسد. کسی که سدّ را میسازد و میگوید: وعده پروردگارم محقق شد، و سد شکسته میشود. این سد ساختن و سد خراب کردن کار هر کسی نیست، کسانی میتوانند بسازند و خراب بکنند که حتماً تسلیم شده باشند، مومن شده باشند، عاشق و عارف شده باشند، دارای کمال و جمال شده باشند و گرنه محال است کاری کنند که قرآن آنان را تأیید کرده.
آنچه که ما نتیجه میگیریم این است که؛ اگر بعضی ها در عالم دین به نام اصحاب شمال در پله اول ماندهاند و به دوم و سوم نرسیدهاند یعنی به جلال و جمال نرسیدند، باید بدانیم که اینها از دسته جوانمردان نیستند. چون جوانمردان به دین خلیل، به دین دوست صادق و راستگو، دوست عاشق و عارف، هستند.
بعضی به توسط تبعیت از الله، به مقام رحمانیت میرسند. اگر انسان به مقام رحمانیت رسید میتواند به مقام جمال و رحیمیت برسد والا محال است برسد. بعضی زیر پوشش آفتاب میمانند و نمیتوانند به جایگاه مهتاب و جایگاه ستارگان درخشنده که نامی نمیتوان جز نور بر آن نهاد، برسند. به آفتاب و مهتاب میتوان گفت نور ولی به آنها میگوییم درخشندگی. در پرتو نورِ آفتاب و مهتاب، انسان میتواند خود را بسازد و سازندگی داشته باشد. پس آفتاب و مهتاب، الله و رحمن «قل ادعوا الله اودعوا الرحمان»، ما باید سعی کنیم از اولی به دومی خود را برسانیم.
به خاطر همین است که اول باید ابراهیم خلیل باشد و بعد موسی باشد. ابراهیم، زمان پیامبریاش از موسی جلوتر بوده است. وقتی موسی میآید و نبوت خود را میآورد و پیروان خود را وارد شریعت خود میکند، میگوید این شریعت من توسط طریقت ابراهیم کامل میشود. نباید آن را کنار بگذاریم و به او تسلیم نشویم. اگر خود موسی شریعت خودش را با این ولیّ الهی (خضر نبی) همگام و همراه میکرد، ما امروزه مشکلی در یهودیت نداشتیم. خود موسی به خاطر همان مسئله معرفت یا حکمت الهی که ندارد، میبینیم که ریش و موی سر برادر خود را میگیرد و به این طرف و آن طرف میکشد.
«فقد اتینا ال ابراهیم الکتاب و الحکمه و اتیناهم ملکاً عظیما» به حقیقت دادیم آل ابراهیم را کتاب و حکمت. شما در مورد قوم موسی در هیچ کجای قرآن پیدا نمیکنید که گفته باشد ما به شما حکمت دادهایم. فرموده به شما کتاب دادیم، نور دادیم، چراغ دادیم، سراج دادیم، اما نفرموده که حکمت دادیم. دلیل ندارد کسی که اهل حکمت باشد، آرام و صبور نباشد. اهل حکمت باشد ولی معنوی و عارف نباشد. باید حتما کسانی که اهل حکمتند، آرام و صبور و اهل معرفت و عرفان باشند.
به آل ابراهیم خداوند، کتاب و حکمت میدهد. به واسطه حکمتی که به آل ابراهیم میدهد، پادشاهیاش را هم پادشاهی عظیم و ملک عظیم قرار میدهد. پادشاهی عظیم یعنی پادشاهی بینقص یعنی در سلطنت و حکومتش نقص نیست. ولی در رابطه با موسی فرموده: هنگامی که گفت موسی قومش را ای قوم من یاد کنید نعمت خدا را بر شما چون گردانید در شما پیغمبران و گردانید شما را پادشاهان. اگر کسی بخواهد پادشاه شود و سلطنت و حکومت الهی داشته باشد باید دارای حکمت باشد. باید آن ملک و حکومتش، مُلک و حکومت عظیم باشد. در قرآن میبینید که چنین است و پیدا نمیکند که خداوند به بنی اسرائیل فرموده باشد که شما ملک عظیم دارید. ملک عظیم فقط مخصوص ابراهیمیان است که دارای حکمت هستند.
من داستان نمیگویم بلکه منظور این است که توجه داشته باشید و از این جمع شدنها نتیجه بگیرید. حیف است این عمرهای کوتاه میآید و میرود، بعد ما بشنویم و ببینیم اما در عمل نیاوریم. چقدر بد است اگر انسان ببیند و بشنود و در عمل نیاورد، این یک نوع ناسپاسی است. انسان باید شکرش را به جا آورد. ناسپاسی بدتر از دین نداشتن است. حیف است که سالها در این جلسات شرکت کنیم و بی توجه باشیم و فقط به علم خود بسنده کنیم.
بزرگترین حجاب راه جمال، راه کمال و راه ولایت، علم است. علم، ظلمت بزرگی است. خورشید، آفتاب دارد و آفتاب، بزرگترین حجاب اکبر برای دیدن ستارگان و مهرویان و حقایق عالم بالا در شب است. آفتاب، حجاب اکبر است. آفتاب، علم است. اگر علم نبود، وقتی میتابد بر این کره خاکی همه دنبال علم نمیرفتند.
چرا همه در روز در آفتاب به دنبال علم میروند ولی در شب نمیروند؟ چون آفتاب است و روشن است. آفتاب با علم همراه هستند و سنخیت با هم دارند. پس کسانی که کسب علم می کنند یعنی کسب آفتاب می کنند یعنی در حقیقت کسب حجاب می کنند(علم). به همان علم، توجه میکند که مثلا روزی دکترایم را میگیرم و در کشور کسی میشوم، نویسنده و عارف میشوم و کتاب مینویسم. از این کتابها خیلیها نوشتند. آنقدر در این کتابخانهها کتابهای عرفانی و فلسفی است که خدا داند، ولی صاحبان این کتابها ارزشها را متوجه نشدند و فقط تفکر و اندیشه شان این بوده که من خود را به دیگران بنمایانم که من دکترا دارم و نویسنده هستم و کتاب دارم. کتاب مینویسی و به دست دیگری میدهی یا صحبت میکنی و به دیگری میگویی، اما(انگار) برای خودت نیامده، نصیحت برای خودت نیامده، عمل به نصیحت برایت نیامده و برای دیگران آمده است. من میخوانم و میآموزم و به دیگران هم میآموزم.
سعی کنید دلدار باشید نه عقل دار. عقل دنبال علم است. عشق به دنبال دل میرود. عشق از عقل خیلی وسیعتر است. عقل و مغز سر فقط این کره خاکی و موجودات و جنبندگانش را دارد اما عشق و دل تمام لایتناها را دارد. دل خیلی بزرگ است. دل بینهایت است، اگر نهایت داشت من نهایتش را پیدا میکردم. (در کتاب در مورد گردونه ها هست) میگوید نرو بینهایت است. بروید به عالم عشق تا وارد بینهایتها شوید وارد عوالم بینهایت شوید .
الحمدلله رب العالمین