داستان ازدواج دوم

حدود بیست و هفت ساله بودم. پس از فرازونشیبها و سختیهایی بسیاری که در هفت ـ هشت ماه زندگی مشترک با همسر اوّلم داشتم و بهواسطه علاقه زیادم به ورزش کشتی، تصمیم گرفتم که دیگر هیچگاه ازدواج نکنم؛ مگر اینکه خداوند زنی را سر راهم قرار دهد که بتواند با تمام مشکلات و اخلاق من بسازد. داستان آشنایی و ازدواج با حاجیهخانم خاطراتی را برایم زنده میسازد که مختصراً شرح میدهم:
سه چهار سال از ماجرای طلاق دادن همسر اوّلم گذشته بود که یک روز با عدّهای از دوستان ورزشکارم برای زیارت و کوهنوردی به امامزاده داوود رفته بودیم. بعد از زیارت، به کوه رفتیم. من هم فرصت را غنیمت شمرده، از آنها جدا شدم و کمی آنطرفتر، به بالای قلهای که پر از برف بود رفتم. آنقدر برف زیاد بود که تا زانو در برف فرو رفته بودم. وقتی به بالای قله رسیدم، حالم منقلب شد. رو به قبله ایستادم و شروع به مناجات و راز و نیاز با خدای خود نمودم. با چشمانی مملو از اشک از حضرت حق خواستم که اگر میخواهد زنی را در سر راه من قرار دهد، شخصی باشد که هم با اخلاق سخت و متعصبانه من سازگار باشد و هم به عفت و پاکدامنی خودش توجه فراوانی نشان دهد؛ والاّ اگر صد تا زن هم بگیرم که بیتوجه به عفتشان باشند، باز هم آنها را طلاق میدهم.
بعد از راز و نیاز و درد و دلهای فراوان با خدا که از اعماق وجودم برمیآمد، اشکهایم را پاک کردم و کمکم از قله پایین آمدم تا به رفقای ورزشکارم رسیدم. از من سؤال کردند: چرا یکدفعه ناپدید شدی، کجا رفته بودی؟ من هم پاسخ دادم: جای خاصی نرفتم، موقعیت را غنیمت شمردم و رفتم گوشهای با خدا راز و نیازی داشتم.
چند ماه گذشت. یکی از روزها، هنگامیکه در کارخانه نساجی مشغول کار بودم، متوجه تغییر رفتار یکی از دوستانم که نزدیک من کار میکرد، شدم. آن روز بهگونه دیگری مرا نگاه میکرد، انگار که میخواهد چیزی به من بگوید، ولی ظاهراً حیا مانع او میشود.
حدود ساعت 10 صبح بود که به نزد من آمد و گفت: آقای قمری! شما چرا ازدواج نمیکنید؟ با عصبانیت جواب دادم: آن زنی را که من میخواهم، پیدا نمیشود، تو که از اخلاق و روحیات من خبر داری! جواب داد: اگر تو تصمیم به ازدواج بگیری، من یک دختر خوب از آشنایانمان سراغ دارم که او هم مثل شما فکر میکند و میگوید: من ازدواج نمیکنم، چون مرد مؤمن و باتقوایی را که من میخواهم پیدا نمیشود. ایشان پدر ندارد و با مادر و خواهر و برادرانش زندگی میکند. حدود نوزده سال سن دارد و مقداری پول هم بهواسطه بافتنیهایی که انجام داده، در بانک ملی پسانداز نموده است.
با شنیدن این حرفها، اندکی به خودم جرئت دادم و به فکر فرورفتم. سکوت کردم و به سر کارم برگشتم. او هم با دیدن من که بیاعتنا به سر کارم برگشتم، سکوت کرد و به کارش ادامه داد.
ساعتی گذشت، نزدیک زنگ اتمام کار و مرخص شدن کارگران بود که به نزد من آمد و گفت: عکس آن دختر را هم دارم، اگر بخواهی نزدیک رختکن که آمدی، آن را به شما میدهم. فقط لطف کن به هیچکدام از دوستان نشان نده و آن را به مادرت نشان بده، اگر مادرت هم پسندید، نتیجه را به من بگو تا شما را به آنها معرفی کنم.
وقتی عکس را از او گرفتم و به آن خیره شدم، احساس کردم که بهواسطه شرم و حیا، رنگ و روی دوستم اندکی تغییر کرد و متوجه شدم که این عکس باید متعلق به خواهر او باشد؛ اما به رویش نیاوردم و گفتم: باشد، عکس را میبرم و به مادرم نشان میدهم و نتیجه را به شما میگویم.
آن روز بعد از ظهر، روز عجیبی برای من بود. من با عکسی که در دست داشتم و مرتب به آن نگاه میکردم، به صحرایی که در چند کیلومتری خانهمان بود، رفتم. در کنار جوی آبی چند ساعتی نشستم و به آن عکس نگاه میکردم.
از آنجاییکه دوستم به من گفته بود که صاحب این عکس یتیم است و فقط مادر دارد، به یاد آن دختر بیچاره، همسر اوّلم افتادم که در دام آن پیرزن عفریته افتاده بود که از او بهعنوان کالا استفاده میکرد.
بعد از چند ساعت نگاه کردن به عکس، با حالتی غیرعادی به خانه آمدم. مادرم که از دیر کردن من نگران شده بود، پرسید که چرا دیر آمدی؟ کجا رفته بودی؟ من هم در جواب به او گفتم: مادر! امروز ماجرایی برایم اتفاق افتاد که شما هم از آن بیبهره نیستید. پرسید: مگر چه اتفاقی افتاده؟ عکس را از جیبم درآوردم و به او نشان دادم. گفتم: این عکس، مرا شدیداً به فکر فرو برده. پرسید: مگر جریان این عکس چیست؟ ماجرا را کاملاً برایش شرح دادم، اما او بهجهت اینکه از زن اوّلم خیلی اذیت و آزار دیده بود، به فکر فرورفت و گفت: حالا میخواهی چهکار کنی؟ گفتم: با توضیحاتی که دوستم راجع به این دختر به من داده، خوب است که بگوییم میخواهیم او را ببینیم، نظر شما چیست؟ مادرم گفت: نظر خوبی است.
فردای آن روز وقتی به کارخانه رفتم، دوستم را صدا زدم و به او گفتم: با مادرم مشورت کردم، قرار شد یک نفر را بفرستیم تا دختر را ببیند. گفت: باشد، اما قبل از آن میخواهم چیزی را به شما بگویم تا بعداً ناراحت نشوید که چرا قبل از این نگفتید. گفتم: مگر چه چیزی میخواهی بگویی؟
گفت: این دختر خواهر من است، اما به کسی نگو که اگر قسمت نشد، برای من در کارخانه بد نشود و حرف و حدیث پشت سرم نباشد. گفتم: باشد، به کسی نمیگویم.
خلاصه، وقتی را معین کردیم و قرار شد یکی از دوستان مادرم که زنی میانسال و در اینگونه مسائل خُبره بود، برود و آن دختر را ببیند.
روز موعود فرا رسید، نشانی را به او دادیم تا برود و با آن دختر ملاقات کند. وقتی برگشت، از آنجا که آن دختر با او برخورد مناسبی نداشت، با حالتی نگران و ناراحت مدام به سر و صورتش میزد و به مادرم میگفت: «وای ننه، ننه! این دختر، وصله تن شما نیست. این کار را نکنید.»
وقتی از کارخانه برگشتم، مادرم قضیه را برای من تعریف کرد. ما بر سر دوراهی مانده بودیم که چه جوابی به آن دوستم بدهیم، آری یا نه. با خودم گفتم: اینگونه نمیشود، عکس را از جیبم درآوردم و به مادرم دادم و گفتم: مادر! خوب به عکس نگاه کن و یک کلام به من بگو که صاحب این عکس به دلت مینشیند یا نه؟ البته آن دختر در عکس نسبت به حجابش خیلی مقیّد نبود. مادرم چند دقیقه به عکس نگاه کرد و گفت: مادر! این عکس به دل من مینشیند، اما هرطور که خودت تصمیم بگیری، من قبول دارم. من هم بعد از شنیدن حرفهای مادرم، به ندای قلبم عمل کردم و به دوستم جواب مثبت دادم.
تااینکه زمان ازدواج فرارسید. البته بگذریم از اینکه خانواده آنها قرار مراسم عقد را در تهران نو گذاشته بودند و چه مسائلی پیش آمد و من در هنگام عقد قهر کردم و به همان صحرای نزدیک خانه رفتم و لب جوی آب نشستم و آنها مرا تعقیب نموده و پیدا کردند و با اصرار من، عقد را در شهرری، محضر حاجآقای اعلایی برگزار کردیم. بالأخره مراسم عقد آن روز تمام شد و بعد از هفت هشت ماه عروسی سادهای برگزار کردیم و زندگی مشترکمان را آغاز نمودیم.
اما آن نکتهای را که در اینجا میخواهم روی آن تأکید کنم، این است که از آنجاییکه من خیلی به رسومات مذهبی پایبند بودم، شب اوّل عروسی در خانه محقر خودمان که اثاثیه آن شامل وسایلی بسیار ساده همچون یکی دو تا زیلو و یک تخت فنری پوسیده بود، با زبان حال و با سخنانی که از اعماق وجودم برمیآمد، خطاب به همسرم گفتم: «من تو را خوشبخت میکنم، انشاءالله.»
باید بگویم که در زندگی مشترکمان، سختیها و مشقتهای فراوانی را متحمل شدیم و همسرم پیوسته پابهپای من زحمت کشیده و همواره در مسیر معنویت کمکحال بنده بوده است. خدا را شاکرم که حضرت حق برترین و بزرگترین عنایات و الطاف خویش را ارزانی داشته و ما را در ولایت رحمانی خویش جای داده و اینک همسرم با تشکیل جلسه «مکتب الزهراء(س)» به تربیت اخلاقی و معنوی شاگردان بسیاری همّت گماشته و در حال حاضر نیز مشغول نوشتن خاطرات زندگی پُر فرازونشیب خود میباشد.