سلسله گفتارهای عارف ربّانی، هنرمند و نویسنده صاحبدل، استاد یعقوب قمری شریفآبادی
علم لدنی یعنی تسلیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین، الرحمن الرحیم
حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت وهو رب العرش العظیم
والحمدلله رب العالمین
بسم الله الرحمن الرحیم
هنگامی كه گفت موسی، پیوسته خواهم رفت تا برسم به محل جمعشدن دو دریا. آیا همینجوری میشود كه انسان بدون انشاءالله یا بدون «بسم الله الرحمن الرحیم» حركت بكند و برود جلو؟! اگر انسان بخواهد واقعا در یك راه بزرگی قدم بردارد، بالاخره یك بسم الله ای، یك انشاءالله ای باید گفت.
آخر داستان كهف که در همین سوره است، فرموده: مگو البته چیزی را كه من كنندهام آن را مگر كه خواهد خدا، مگر كه بگویی انشاءالله، به امید خدا. در سوره عصر هم داریم که «و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» اگر انسان بخواهد واقعا به طرف حق برود و به حق برسد، برای رشد و كمال خودش، به هر حال باید بغلش صبر هم باشد. هر كجا كه حق هست، صبر هم باید بغلش باشد. صبر در مقابل حق است.
جناب موسی(ع) میخواهد به طرف حق برود، علم نزد ما. علم لدنی یعنی علمی كه نزد ما هست. علم نزد ما، آن علم رحمانی را میگویند. اینجا جناب موسی(ع) سراغ نور رحمان، علم رحمان، علمی كه نزد خدای رحمان است، میرود. كه به آن میگویند علم لدنی، علم معنوی. علم لدنی یعنی همان عرفان، علم عرفان. اولیای الهی در بین مردم، مثل مردم و شبیه مردم هستند. مردم همه خودشان را آدم و انسان میبینند، آن اولیای الهی كه وجوه مطهر و منور و زیبای الهی هستند در این كره خاكی (در این عالم ملك)، در بین مردم هستند به یك شكلی که هیچكس نمیتواند تشخیص بدهد و همه میگویند ما آدم هستیم. عرفان هم الان اینجوری شده. در نزد انسانها، در كتابخانهها و دانشگاهها و خلاصه مجامع عمومی، عرفان همهجا هست و همه را هم میگویند عرفان. در صورتیكه این عرفان نیست، این علم لدنی نیست. همانطوری كه همه آدمها، انسان کامل نیستند، انسان و آدم واقعی نیستند، این علوم و این معارف را كه در بین مردم هست، نمیشود گفت عرفان، معرفت یا علم لدنی است. اگر اینجوری بود، جناب موسی(ع) آنقدر به خودش زحمت نمیداد كه چند صباحی را وقت بگذارد برای رفتن پیش این انسان كامل، آن هم با آن شرایطی كه هست. من دارم آن نكتههایش را میگویم، نكتههایی كه به كار ما میآید.
اگر دین پیغمبر، دین محمد، دین اسلام هست، یك كمی به این اسلام توجه بكنیم که اسلام چیست. شاید انسان تا اسلام نیاورد، تا مسلمان نشود، به معرفت و به معنویت نمیرسد. باید حتما اول مسلمان بشود و اسلام بیاورد. اسلام یعنی چه؟ اسلام یعنی تسلیم. تا من تسلیم نشوم، مسلمان نمیشوم. تا من تسلیم نشوم، مؤمن نمیشوم. تا من تسلیم نشوم، به آن حال و هوای رحمانی، رحیمی نمیرسم.
علم رحمانی، علم چیست؟ اصلا علم لدنی، معرفت چه علمی است؟ به چه علمی میگویند؟ عرفان چیست؟ معرفت چیست؟ علم لدنی چیست؟ اینها یك نكاتی است كه اگر ما یك كم به آن توجه بكنیم، میبینیم كه برای هركسی نیست. انسان وقتی كه به آن نرسد، به هر حال به كتاب كه میرسد.! به كتابخانه كه میرسد.! به دانشگاه كه میرسد.! به آن عرفانهای ظاهری كه میرسد.! خودش را بالاخره میتواند وارد عالم عرفان و اهل معرفت بكند و بگوید من هم اهل معرفتم. ولی نیست، در حقیقت اهل معرفت و اهل معنویت نیست.
اگر علی ابن ابیطالب دارد از عرفان میگوید، از معرفت میگوید، از علم لدنی میگوید، یا اگر ماه در آسمان میدرخشد، مهتابش فضای عالم ملك را پوشانده، چه میخواهد بگوید این مهتابِ ماه؟ این نور ماه چه میخواهد بگوید و از چه میخواهد تعریف بكند؟ آیا غیر از این است كه این نور ماه، از یك جایی می خواهد تعریف بكند! از خودش میخواهد تعریف بكند!! اگر ما را توجه به خودش میدهد، به خاطر چیست؟ به خاطر آن سیاره درخشنده زیبای لطیفی است كه پشت سرش قرار گرفته به نام سیاره زهره. یعنی در حقیقت، اگر به خودش دعوت میكند (مهتاب به ماه دارد دعوت میكند)، برای سیاره زهره است. سیاره زهره چیست؟ به چه کسی تعبیر میشود؟ فاطمه به منزله سیاره زهره است و علی به منزله ماه. در همه دورانها اولیای الهی بودهاند، در همه دورانها جمال حق هست، نور حق هست، زیبایی حق هست، نورانیت و روحانیت حق هست.
عارفی كه ادعا میكند من اهل معرفت هستم، اهل عرفان هستم، هیچوقت وعده به عقب نمیدهد و از زمان خودش سخن میگوید، از زمان خودش حرف میزند. اگر از آیندهاش سخن نگوید، حداقل از زمان خودش سخن میگوید. علی ابن ابیطالب اگر سخن میگوید، از كی سخن میگوید؟ این نوری كه از زبان علی ابن ابیطالب، دهان علی ابن ابیطالب بیرون میتابد، چه چیزی را میخواهد نشان بدهد؟ میگوید من را ببینید. نگاه كردن به جمال و صورت علی عبادت است. میگوید من را ببینید، منی كه در پشت سرم، فاطمه است. فاطمهای كه نه دنیای آن روز، دنیای آینده هم نمیتواند تشخیص بدهد زیباییاش را. نورانیت و روحانیتش را آیندگان هم نمیتوانند تشخیص بدهند.
اگر یكی بگوید دلیلت چیست؟ میگویم دلیلم این است كه كلمات علی را نمیتوانی تشخیص بدهی، معارف علی، حقایق علی را تو نمیتوانی تشخیص بدهی، بفهمی، بسنجی. معارف علی، كلمات علی، معنویت علی، عرفان علی، علم لدنی علی برای چیست؟ تمام اینها تعریفی است از جمال فاطمه، تعریفی است از كمال فاطمه، تعریفی است از زیبایی فاطمه. خب ما میبینیم یك دختری در عرب بوده به نام فاطمه (حالا به هر شكلی كه بوده)، به آن زیباییای كه ما داریم تعریف میكنیم كه نبوده در ظاهر، اما واقعا بوده. چرا ما تشخیص نمیدهیم؟ برای اینكه كلمات علی را هم تشخیص نمیدهیم، برای اینكه صحبتهای او را تشخیص نمیدهیم. صحبتهای او پیرامون وجه مقدس و وجود مقدس جناب خانم فاطمه زهراست، چیزی جز این نیست در این عالم.
ابرار از جمال تعریف میكنند، اهل عرفان از جمال تعریف میكنند، اهل معرفت از جمال تعریف میكنند. رسولالله از جایگاه تعریف میكند، علی ابن ابیطالب از جمال تعریف میكند. جناب رسولالله از خانه تعریف میكند و علی ابن ابیطالب از عروس خانه تعریف میكند، از آن جمال منور خانه تعریف میكند. این كه اهل عرفان، انسانها را به خودشان دعوت میكنند، برای این است كه یك چیزی در درونشان، در پشتشان هست كه انسانها را بگردانند به سمت آن، كه زیبا بشوند. الان شب است و تاریك است، قرآن هم میگوید دنیای شما شب است و تاریك است «من الظلمات الی النور» از ظلمات بیاید به نور. الان در كره زمین و هم در آسمان، شب است. نورانیت ما، روشنایی ما به اندازه چراغهای ما هست، چراغهایی كه در خانههای ما روشن هست. شما اگر در فضای بالا یا با هواپیما، بالای قله كوهی قرار بگیرید، شهر را وقتی نگاه بكنید، مثل آسمان است، هیچ فرقی نمیكند. آسمان پر از ستاره است، زمین هم پر از ستاره. ستارههای زمین همین چراغهای كوچك است، ستارههای آسمان هم همان چراغهایی كه داریم میبینیم. ما در شب هستیم ولی در چراغهای ضعیف آنچنانی هستیم، ما آن چراغها آسمانی نیستیم.
ما آمدیم به توسط تسلیم، به توسط ایمان به تسلیم، عشق به تسلیم، فنای به تسلیم، صعود بكنیم به عالم بالا. از این چراغهای كمرنگ و بیرنگ كه آنقدر نورش ضعیف است، صعود بكنیم به عالم بالا، چراغهای بزرگ و چراغهای واقعی بشویم، ستاره بشویم. یعنی از این چراغهای گوناگونی كه هست در طبیعت، به رنگهای گوناگون تیره و روشن، به آن چراغهایی كه همه در یك سطح روشن هستند و همه یك شكل هستند، برسیم. میگویند در زمین، اولین چراغ، چراغ خانه فاطمه، خانه علی است. میگویند در آسمان هم اولین چراغ، سیاره زهره است که بغل ماه قرار گرفته.
ما آمدیم از این چراغها صعود بكنیم، عبور بكنیم و برویم به آن چراغها برسیم، به عالم وحدت برسیم. چی شد كه موسی همراهی با این مرد الهی را نتوانست بکند؟ یعنی نتوانست همراه باشد با این مرد الهی، این چی بود، چی شد؟ این موسی كیست؟ این قصه، چه قصهای است؟ این داستان، چه داستانی است؟ آیا مگر حضرت موسی، پیامبر كوچكی است؟! مگر ضعیف است؟! مگر كلیمالله نیست؟! مگر كلام خدا نیست و با خدا تكلم و صحبت نمیكند؟! مگر پیامبر اولوالعزم نیست و شریعتش با شریعت رسولالله یكی نیست؟! مگر كتابش با كتاب رسولالله یكی نیست؟! هیچ فرقی نمیكند، یكی است. مگر نویسندهاش كه آن دو كتاب را نوشته، یکی نیست؟! آن نویسندهای كه تورات را نوشته، همان نویسنده قرآن را هم نوشته است. با یك قلم آن(تورات) را نوشته، این(قرآن) را هم نوشته. چرا آن پیغمبر باید اونجوری و این پیغمبر به این شكل در بیاید مقامشان، چرا مقامشان باید تفاوت داشته باشد و فرق بكند؟ برای اینكه آن تسلیم نشد، ولی این تسلیم شد. برای اینكه دین این، دین اسلام، تسلیم است. این تسلیم شد ولی آن تسلیم نشد و دینش، دین یهود است و اسم اسلام رویش نیامده. اینكه میگویند اهل كتاب، اهل كتاب هم به یهودیت میگویند و هم به نصاری. شما در مؤمنین خیلی میبینید كه ادعای ایمان، ادعای مؤمنگیری میكنند كه ما مؤمنیم ولی بیغیرتی خیلی دارند. من كاری ندارم زمان، چه زمانی است و فرهنگ، چه فرهنگی است، انسانها در چه عصری زندگی میكنند. ما به كمال كار داریم، ما به جمال كار داریم، ما به این كار داریم كه برویم در عالم وحدت، یك نور درخشنده بشویم، یك نور زیبا بشویم، یك وجوه درخشنده زیبا بشویم. ما این را میخواهیم. ما میخواهیم آنجا برویم، آنطوری بشویم.
ما چه كار داریم كه امروز فرهنگ ایجاب میكند كه باید اینگونه عمل بكنیم. خیلیها هستند كه ادعای دینداری و ایمان میكنند(خیلی هم باصطلاح در حد بالا)، آنوقت فاطمههای و مریمهای خودشان را كه نور درخشنده زهره هستند در عالم وحدت، عالم ستارگان، عالم نور، عالم انوار، میبینی كه در تمام بازارها، خیابانها، كوچهها، به قول خودشان در مجالسها، در ادارات، در همهجا مشغولاند.
ملاك ما قرآن است. ملاك ما عقل است. ملاك ما منطق است. ما بیدلیل و بیمنطق و حرف نمیزنیم. ما میگوییم كه در جایگاهی كه باتلاق باشد، جایگاهی كه پلیدی باشد، كثافات باشد، طوفانِ كثافات باشد و کثافات در هوا پراكنده باشد... یكجاهایی هست که سرزمینش کلا نجاست است و در اثر گرما خشك شده و به صورت پودر و خاك درآمده ولی همه نجاسات است. اگر در یك سرزمینی كه كثافات بود مثل پودر، بعد طوفانی هم بود و اینها را در فضا معلق كرد، شما هیچوقت در آن فضا نمیآیی بنشینی چلو كباب یا آبگوشت و غذا بخوری. هیچوقت در آنجا پروانه پیدا نمیشود. هیچوقت آنجا طیبات پیدا نمیشود. این یك چیز عقلی است. اما امروز میبینی، بیتوجه هستند. می گویند فقط امروز من از این پست، از این مقام نیافتم. در این پستی كه من هستم، مقامی كه هستم، بروم بالا، هرچی میخواهد بشود، بشود. می گویند خانمم خیلی تربیتشده است، یعنی واقعا جلسه میرود و اصلا خانم من قرآن میداند، قرآن میخواند. بلبل(یا گل یا پروانه) را میبرد میان یك مشت لاشخور، عقاب ولش میكند، بعد این حرفها را هم میزند که جامعه بد است، جامعه پر از فساد است.
تمام زنها فاطمه هستند و تمام مردها علی هستند. خودشان نخواستند علی باشند، خودشان نخواستند فاطمه باشند. علی ابن ابیطالب هم اگر نسبت به خانم فاطمه زهرا همسر مؤمنهاش بیتوجه بود، میگفت بلند شو برو دانشگاه، اینور، آنور، در مجالس، ...
بعضیها آنقدر خائناند، آنقدر نامردند، به خاطر اینكه خودشان را تبرئه بكنند، خانم خودشان را تبرئه بكنند در مردم، میگویند خانم فاطمه زهرا در فلانجا سخنرانی کرد و فلان جا ... تمام اینها دروغ است. آیه سوره احزاب را بخوانید «و قرن فی بیوتكن» ای محمد، برای اینكه ما از زنهای شما «یطهركم تطهیرا» بگیریم، انسانهای مطهر و منور داشته باشیم، بگو زنهایت از خانه بیرون نیایند، چون مردم مریضاند. چی میگوییم ما؟! چه خیانتها، چه دروغهایی میبافند برای خنثی كردن اعمال پلید و زشت خودشان! چقدر بد است كه انسان از اولیای الهی مایه بگذارد برای خودش.
فاطمهای كه مردهاش را، جنازهاش را علی نگذاشت كسی ببیند. فاطمهای كه علی ابن ابیطالب، قبرش را نگذاشت كسی ببیند، شما خیال میكنید اگر قبر فاطمه را مردم میفهمیدند، چه كار میكردند؟ خب میرفتند عبادت میكردند، میرفتند آنجا نماز میخواندند. دیگه نمیرفتند درش بیاورند، مثل بعضیها كه حرفهای زشتی میزنند، ببرند اینور و آنور و هایدار هایدار بكنند! دختر پیغمبر است، همه میدانند، چه شیعه چه سنی، همه مقام فاطمه را میدانند. همه میدانند فاطمه چه مقامی دارد. شما به كتابهای اهل تسنن، شیعه نگاهی بكنید، همه فاطمه از تعریف كردند. هیچكس نیست كه از فاطمه تعریف نكرده باشد. اینها نشاندهنده این است كه به قبر فاطمه، به جنازه فاطمه، همه احترام میگذارند، همه عزت میگذارند. ولی چی شده كه علی ابن ابیطالب، حتی مرده فاطمه را نمیگذارد كسی ببیند، حتی قبرش را هم نمیگذارد كسی ببیند! چون پیامبر تسلیم هست، دارای علم لدنی است. به جای اینكه علی(ع) بیاید رسولالله را نصیحت بكند، رسولالله میآید علی را نصیحت میكند. باید موسی بیاید خضر را نصیحت بكند، نه خضر بیاید موسی را نصیحت بكند. اگر انسان تسلیم شد، اینجوری میشود. یك رسولاللهی كه اهل شریعت است و كتابش هم مانند كتاب موسی است...
البته اشتباه نشود اینكه میگویند كتاب محمد مثل كتاب موسی است و یك فرشته با یك قلم نوشته، آن كتاب، محكمات قرآن است نه متشابهاتش. محكماتِ قرآن همان تورات است كه مربوط میشود به رسولالله. متشابهاتش، كتاب معنوی عرفانی، علم لدنی است كه مربوط میشود به علی ابن ابیطالب و او باید بگوید، اهل ولایت باید بگویند. ولی پیامبر اكرم آمده راحت دارد به علی ابن ابیطالب میگوید. راحت رفته معراج در سدرهالمنتهی و آنجا حقایق را میبیند، میداند و میآید برای علی ابن ابیطالب میگوید.
ما اگر بخواهیم به نورانیت، به انسانیت، به صورت ملائكه، صورت واقعی ملائكه برسیم، باید تسلیم بشویم. اینقدر قرآن فرموده كه عیسی، ابراهیم، مریم، كی كی كی، كلمات را پذیرفت و تصدیق كرد. شما هم تصدیق كنید، تكذیب نكنید. اگر هشتاد سال در این دنیا زندگی بكنید و عمرتان باشد، شما این را بدانید كه اگر آن شب مقدس، شب قدر، شب نورانیت، شب وحدت، شب معنویت را پیدا نكنید، این هشتاد سال زندگیتان هدر رفته. هشتاد سال عباداتتان همهاش بیثمر و بیخود است.
«انا انزلناه فی لیله القدر، و ما ادراك ما لیله القدر، لیله القدر خیر من الف شهر» بهدرستی كه ما فرو فرستادیمش در شب قدر و چه چیز دانا كرد تو را كه چیست شب قدر، شب قدر بهتر است از هزار ماه. هزار ماه یعنی همان هشتاد و سه سال و خوردهای. این شب قدر را پیدا بكنی، از این هزار ماه بهتر است، از این هشتاد و سه سال عمر بهتر است. اگر به آن برسی، نازل میشوند بر تو فرشتگان، روح، ارواح. و سلامتی است تا طلوع صبح (طلوع فجر). اینجا شب است و روزش آن دنیاست. آنجا روز است و اینجا شب است. الان ما همه همدیگر را آدم میبینیم، همه به همدیگر به چشم آدم نگاه میكنیم. در تاریكی شب هم همه با همدیگر صحبت میكنند، اما قیافههای همدیگر را نمیبینند و نمیشناسند. یكوقت هست كه دارد با طرف صحبت میكند ولی طوطی است و خودش هم نمیداند كه این طوطی است كه دارد با این صحبت میكند، نمیفهمد. وقتی كه نور آنجا را روشن میكند، آشكار میشود، طلوع صبح آنجا آشكار میشود، میبینی كه همه قیافهها خودش را نشان داد.
یك كاری نكنیم كه چهرههای شما در آن دنیا به واسطه پیدا نكردن شب قدر، پیدا نكردن انسان مطهر، منور، با كمال، انسان كامل، به همین شكلی كه الان هستید، آنجا باشید. میگوید آن دنیا رویها سیاه میشود، نگذارید آنجا رویهاتون سیاه بشود. از همینجا رویهای خودتان را، صورتهای خودتان را روشن كنید، منور كنید. انسان رویش روشن است. شغال رویش سیاه است، حیوانات رویشان سیاه است. انسانهای ظالم، انسانهای مجرم روسیاه هستند. انسانهایی كه خلاف كردهاند روسیاه هستند. نگذارید آنجا روسیاه باشید. تمام این حیواناتی كه دارید میبینید و از آنها بدمان میآید، تمام اینها خودمان هستیم. خیلی سخت است، اینجا غربال است، غربال میكنند. اینجا سرند میكنند. اینجا خیلی كم میتوانند حركت كنند به بالا.
خداوند برای حیوانات خشم و شهوت را آفریده نه برای انسانها. شما ندیدید كه دو تا فرشته با همدیگر ازدواج بكنند. تمام فرشتگان، تمام ملكوت در عیشاند، در جذبهاند، در شادمانی هستند. تمام ستارگان در عیشاند، در شادمانی هستند، در عشقاند، در وجدند. همه از خورشید آمدهاند بیرون، همه از این آتش آمدهاند بیرون، آنقدر منور و قشنگ و زیبا شده اند. ما میبینیم كه آن دریچه حركت به سوی عالم وحدت، آتش است و باید از این آتش گذر كرد. ولی بعضیها نمیخواهند از این آتش گذر كنند، آتش را دوست دارند. آتش، زندگیشان است. در همان آتش میمانند، وقتی كه آتش خاموش میشود، میبینی كه بوزینهها و خوكها و خرسها و شغالها آمدند بیرون. باید رفت توی آتش، از آن طرف آمد بیرون. از این منطق بهتر؟ از این دلیل بهتر؟ از این كلام بهتر؟ مطالبی كه داریم اینجا عنوان میكنیم، داریم با منطق میگوییم، با دلیل میگوییم.
بزرگترین ملاك حق، آتش است. خیال نكنیم كه اصحاب آتش بد است، اصحاب آتش خوب است ولی باید از این آتش آمد بیرون. ما چون قبول داریم اصحاب آتش هستیم، با آتش ظاهری هم انس داریم و هیچ مشكلی نداریم. ولی آنها باور ندارند كه اصحاب شمال هستند، ما باور داریم كه اصحاب شمال هستیم. ما باور داریم كه اصحاب خورشید هستیم، ولی از خورشید آمدهایم بیرون. ما باور داریم كه اصحاب شمالیم ولی آمدهایم بیرون، شدهایم ابرار. داریم میرویم به سوی مقربان، به سوی سابقان، به سوی قائدان، به سوی مهرویان، داریم میرویم آنجا. آنها باور ندارند، نمیدانند. علم لدنی یعنی همین كه تو تسلیم بشوی، حرف نزنی، عشق بورزی به جای صحبت، در عشقت فنا بشوی. اگر تو فنا نباشی در آن كشتی ولایت، به مشكلات برخورد میكنی.
یك آقایی آمده در كشتی ولایت، همان كشتیای كه در سوره الرحمن داریم «كل من علیها فان و یبقی ربك ذوالجلال و الاكرام» در آن كشتیهای فنا. اگر كسی وارد بشود در آن كشتی، زنده و هوشیار بشود، مجرم و كافر و پلید میشود. چرا؟ چون این كشتی، كشتی مهرویان، كشتی زیبارویان، كشتی خوشگلها، كشتی قشنگهاست. كشتی ولایت، كشتی مهرویان، كشتی زیبارویان، كشتی ستارگان، كشتی نورانیان، كشتی حوران است. در این كشتی باید ما فنا بشویم. چگونه فنا بشویم؟ تسلیم، ایمان، پرستش، عشق. به هر حال، انسان وقتی كه به پرستش برسد (پرستش مقام بالایی است) حتما درجه فنا را گذرانده.
انسان، خودخواه نباید باشد. انسان نباید بگوید در این كره خاكی، در عصر من، فقط منم و هیچكس دیگری نیست، بد است. هیچ ستارهای در آسمان نباید بگوید فقط منم و ستاره دیگهای نیست. نه، خیلی هست. این در اثر نادانی است كه من خودم را خیلی بزرگ میبینم، فقط خودم را میبینم، دیگران را نمیبینم. باید دیگران را هم دید. اسماعیل(ع) از جمله پیامبرانی است كه دیگران را میبیند. خوبرویان و مهرویان دیگر را میبیند.
خوب توجه بكنید. جواب موسی به خضر چیه! فرموده «قال ستّجدونی ان شاء الله صابرا»، به خضر گفت: بهزودی بیابی مرا اگر خواسته باشد خدا صبركننده. خودش را میبیند. ولی همین آیه را، همین كلام را از زبان اسماعیل بشنوید که چه گفته. ای پسرك من، بهدرستی كه من دیدم در خواب كه ذبح میكنم تو را، تو را میكشم، سرت را دارم میبرم مثلا. اسماعیل به پدرش میگوید «ستجدونی ان شاء الله من الصابرین» آنجا فرموده كه «صابرا»، اینجا فرموده «من الصابرین» خوبرویان، صابران را میبیند. این صابران را نمیبیند و می گوید بهزودی بیابی مرا جناب خضر اگر خواسته باشد خدا صبر كننده. اسماعیل میگوید بهزودی بیابی مرا اگر خواسته باشد خدا از صابرین. چقدر فرق میكند این دو تا كلام؛ صبر كننده، صابرین. اسماعیل صابران را میشناسد، موسی نمیشناسد اگر میشناخت، جناب خضر از صابرین است پس چرا نشناختش و میگوید صبركننده به جای صابرین یعنی من هم جزء شماها.
به خدا قسم در همین دنیای خودمان، در همین زمان و عصر خودمان که داریم زندگی میكنیم (این را ثابت میكنم و دلیل هم برایش میآورم) آنقدر اولیای درخشنده روحانی نورانی كه مقام مقربان را دارند، مقام قائدان را دارند، هستند كه ما تشخیصدهنده نیستیم به خاطر نداشتن تسلیم، نبودن تسلیم.
والحمدلله رب العالمین