زندگی هنری برخاسته از روح لطیف و احساس پرشور استاد قمری شریف آبادی همراه با روحیه فتوت و جوانمردی حاصل از دوران ورزش، زمینه ساز ورود ایشان به دریای بی كران عرفان اسلامی و آغازگر سومین مرحله زندگی در پرتو جهانبینی عمیق عرفانی گشت؛ مرحله ای كه حقیقت فتوت رحمانی و سیرت زیبای رحیمی را در ضمیر حق جوی استاد به سر حدّ كمال رساند و جهانی از نور و سُرور را به روی زندگی شان گشود و به بركت وجود شریف اولیاء الله، كلبه درد و محنت زندگانی استاد به گلستان روح نواز معرفت مبدل گشت و پیشگویی نغز آن ولی الهی و وعده معنوی حضرت رضا(ع) درباره ایشان تحقق عینی یافت و این گونه، سومین مرحله زندگانی استاد در طلیعه پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی آغاز گردید که ایشان در سن 38 سالگی (سال 1356ش) به دلیل فقر و تنگدستی و عدم استطاعت در تهیه مسكن استیجاری، علیرغم میل باطنی مجبور به مهاجرت به شهرستان ورامین شدند و دست تقدیر استاد را به منطقه خیرآباد ورامین سوق داد و مقدمات ورود ایشان به عرصه عرفان و معنویت را در این شهر، فراهم نمود.

بدین ترتیب، در سن 45 سالگی (سال 1363ش) در شهر ورامین با شخص عارفی كه به حرفه نقاشی ساختمان اشتغال داشت، آشنا شدند و به واسطه گفت وگوهای معنوی و بحث های عرفانی بسیار با وی، سخت به عرفان و كتب عرفای بزرگ علاقه مند گردیدند؛ عارفانی همچون: حضرت امام خمینی(س)، مولوی، حافظ، عطار نیشابوری، سنائی غزنوی و به ویژه محمد لاهیجی نویسنده «شرح گلشن راز» محمود شبستری که جناب استاد مشاهده ای معنوی راجع به این کتاب شریف دارند و دروازه ای به سوی جهانی سرسبز و بی انتها در پرتو شناخت انسان کامل و تهذیب نفس در عالم روحانی به روی ایشان گشوده شد.
نکته شایان توجه این است که روح قدسی آن ولیّ الهی از بدو تولد تا دوران ورود استاد به عرصه عرفان، پیوسته همدم و همراهشان بوده که به فرموده استاد بزرگوارمان، بارها در فراز و نشیب های دشوار زندگی و لحظات بحرانی، تأییدات غیبی و حمایت های روحانی آن پیر روشن ضمیر را با همه وجود احساس می نمودند و به موجب آن، در برابر مشکلات طاقت فرسا و سختی های مراحل زندگی، ایستادگی و استقامت را سرلوحه خویش می ساختند تا اینکه در اوّل خرداد ماه سال 1365ش، توفیق درک محضر مربی شریف و استاد معنوی خویش را می یابند و بدین ترتیب، در عالم عشق و فنا به تولدی روحانی نایل گشته و از این پس، تحت ولایت ربوبی و حمایت روح قدسی مربی رحمانی خویش قرار می گیرند. پس از دو سال سیر و سلوک عرفانی در پیشگاه ایشان، مشاهده ای روحانی برایشان رخ می دهد که از نهایت عشق و دلدادگی شان به مقتدای رحمانی خود و شایستگی ایشان نسبت به تعلیم و هدایت مشتاقان وادی معرفت حکایت دارد. جناب استاد این مشاهده را چنین شرح می دهند:
«دی ماه سال 1367، در ایام حیات و زندگانی آن مقتدای عظیم الشأن، سحرگاه یکی از شب ها در عالم واقعه مشاهده نمودم که در میان صحن مطهر و حریم آن شریف بزرگوار، کنار حوض آب ایستاده ام و عده ای در اطراف من به رفت و آمد مشغول اند. در صحن باصفای دارالذکر، این حقیر درحالی که به آسمان می نگریستم، ناگهان دیدم در مقابلم آن آقا و سید بزرگوارم، رو به سوی قبله بر فراز گنبد با صفای یکی از اولیای الهی ایستاده و در حالت جذبه کبریایی، چشم به آسمان دوخته و آن چنان رخساره منوّرش با هیبت بود که تمامی اطرافیانم با وحشتی وصف ناپذیر به هر سویی می گریختند و من که فرصت گریختن را نداشتم، متحیر و مبهوت، از شدت خوف بر جای خود می لرزیدم. در همین اثنا به یک باره مشاهده نمودم که ایشان با هیبت و شکوهی کبریایی، دستان مقدسش را آهسته از زیر عبای مبارکش که وزش بادی تند آن را به حرکت در آورده بود، خارج ساخت و با فریاد رسا و کشیده «یا علی» که از ژرفای جانش برآمد، به جانب آسمان بلند نمود و با آن ندای پُر سوز و گدازش، چنان آتشی از بستر صحن مقدس برپاخاست که شعله های سوزانش تا صدها متر به آسمان زبانه می کشید و این حقیر که با خوف بسیار و بدون هیچ گونه اراده و با حالتی مبهوت، نظاره گر این واقعه عظیم بودم، خود را در میان توده انبوهی از شعله های برافروخته یافتم و پس از لحظاتی که زبانه های آتش فروکشید، دیدم به واسطه شدت حرارت زیاد، سراسر بدنم به صورت مجسمه ای ذوب شده در آمده و جرقه های آتش از وجود گداخته ام به اطراف می جهید. مدت کوتاهی پس از خاموش شدن آتش، مشاهده کردم مانند فقیری نیازمند که سرش را به طرف چپ متمایل نموده، قسمتی از سمت چپ گردنم به شانه ام چسبیده و توانایی حرکت دادن و بالا آوردن سرم را ندارم. سپس با اشاره یکی از اولیای مقرب الهی که در کنار دیوار صحن، رو به سوی بارگاه مطهر امام رضا(ع) ایستاده و ناظر این صحنه بود، جلو رفتم و ایشان با سرانگشت مبارکش از آب شفابخش دهان خود بر گردنم مالید تا اینکه سلامتی کامل خود را به دست آورده و سرم را بالا گرفتم. آن گاه روی به من نمود و با تبسمی عارفانه فرمود: «حالا شما هم می توانید شعار بدهید.» بعد از آن مرا به بیرون از صحن روانه نمود تا به سَردادن شعار معنوی مشغول گردم.»1
در ادامه سیر صعودی استاد به سوی قله رفیع مقامات معنوی و عرفانی در مهرماه سال 1371، رؤیای صادقه دیگری نیز برای استاد رخ می دهد كه شرح آن از زبان ایشان چنین است: «پس از عبادات سحرگاهی و نماز صبح، مشاهده نمودم كه در صحرایی خشك ایستاده ام و به جنگلی انبوه و كوه های مرتفع اطراف آن در فاصله ای دور نظاره می كنم. ناگاه شخصی شتاب زده با هیبتی مخوف و قامتی بسیار بلند به سوی من حمله آورد كه با دیدن او از شدت ترس، پا به فرار گذاشتم؛ تا اینكه پس از طی مسافت زیادی، به كنار رودخانه ای در ابتدای جنگل رسیدم و در امتداد آن به درون جنگل در حال دویدن بودم كه به محل پیچ رودخانه رسیدم و او همچنان با فاصله ای صد متری مرا تعقیب می كرد. هنوز از محل پیچ رودخانه فاصله چندانی نگرفته بودم كه كلبه ای بزرگ در نزدیكی رودخانه نمایان شد و من با شتاب به طرف آن رفته، از در نیمه باز كلبه با حالتی وحشت زده وارد شدم و بلافاصله به طبقه دوم آن كلبه رفتم و لحظاتی بعد كه از آمدن آن شخص مخوف خبری نشد، آهسته آهسته از پله ها پایین آمدم كه ناگهان چشمم به فرشتگان زیبارویی افتاد كه همگی سماع كنان با شور و شیدایی روی به سوی من داشتند؛ به طوری كه احساس می كردم محفل بزم و طرب فرشتگان به خاطر من برپا شده تا هر كدام مرا به سوی خود جذب نمایند. ناگاه دیدگانم به تابلوی نقاشی بسیار زیبایی افتاد كه در قابی طلایی بر دیوار كلبه نصب شده و دارای منظره ای دلپذیر از طبیعت سرسبز و آبشاری روان بهصورت زنده و متحرك بود و چنان مرا به خود مجذوب نمود كه دیگر ترس برایم مفهومی نداشت و تنها به این می اندیشیدم كه نقاشان بزرگ جهان همچون: رامبراند، رافائل و لئوناردو داوینچی، هرچند آثارشان زنده و متحرك نبوده، اما به آن همه شهرت و محبوبیت عالم گیر دست یافته اند، پس چنانچه من تابلویی با چنین نقش و نگار زنده و متحركی بسازم، چه اتفاق عظیمی در جهان رخ خواهد داد! در این اثنا كه دیگر توجهی به آن فرشتگان مه رو نداشتم و در مورد خلق چنین اثری تصمیم جدی گرفته بودم، از خواب بیدار شدم.»[8]

به تعبیر جناب استاد آن شخص مخوف، همان فقر و محرومیت ایشان و در حقیقت فرشته ای بوده به ظاهر ترسناك كه با تعقیب خود، ایشان را به سوی كمال روحانی سوق می داده و رقص آن زیبارویان، چیزی جز سرگرمی های دنیا نبوده كه قصد داشته اند ایشان را از هنر پویا و ترسیم تابلوهای زنده باز دارند؛ تابلوهایی كه در واقع، وجود شاگردان تربیت شده ایشان در عرصه ایمان، عمل صالح و خدمت گزاری عارفانه در راستای آرمان های متعالی امام خمینی(س) می باشد. در این مسیر، پیوسته ناملایمات و مشکلات بسیاری فراروی ایشان قرار داشته؛ به طوری که حتی برخوردهای متحجّرانه و تهمت ها و شایعه سازی های برخی افراد مغرض موجب رنجش خاطر استاد گردیده است؛ اما ایشان به مدد صبر و استقامتی جمیل به منظور نیل به اهداف معنوی خویش، همه دشواری ها و سختی ها را متحمل شده و همواره آیات نوید بخش «یریدونَ لِیطفؤا نورَ الله بِأفواهِهم وَالله مُتمّ نوره وَ لَو كَرِهَ الكافرون»[9] و «… بَشِّرِ الصّابِرین»[10] را در تمامی مراحل زندگی مدّ نظر خود قرار داده اند.
پی نوشت ها:
- زن، طائر فردوس يا ساحر دوزخ، استاد يعقوب قمري شريفآبادي، ص 297. همچنین، شبي در عالم معنا مشاهده نمودند که به همراه امام خمینی(س) در بازارچهای مشغول قدم زدن هستند و حضرت امام(س) رو به ایشان فرمودند: «ميخواهم به شما مقام معنوي عطا نمايم.» با وجود آنکه استاد از پذیرش این مطلب بهجهت عدم برخورداری از تحصيلات كافي ابا داشتند، اما حضرت امام(س) با تبسّمی پُرمعنا، باز همان سخن را تكرار میفرمودند. ↩︎